این یکی را دیگر نمی خواستم...

بوی آتش می دهد این اتاق. مدتهاست چیزی در این اتاق دارد
می سوزد که نمی دانم و ضجه می زند از جان کسی که
نمی شناسمش.(بوی موی سوخته می آید.)
نه کسی زنگ میزند / نه می آید /ونه اصلا قرار است که بیاید./وحشت
کرده ام از تنهایی خویش ./ یاد فروغ که می گفت:<چگونه ایستادم و
دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود؟> این یکی را دیگر
نمی خواستم./شبیه اینست که شنا کردن ندانی و به دریاافتاده باشی/
برای اینکه نمیری از روی غریزه به این و آن چنگ می اندازی و این و
آن هم غریزتا از تو می گریزند/نمی دانم/ تنها حیرت کرده ام!نه می گویم
زندگی سیاه /نه می گویم زندگی سپید/ونه خاکستری/ با اینکه صمیمانه
هر صبح به شوق زندگی سپید از خانه بیرون زده ام ،و شب رو سیاه باز
آمده ام./
هر چه به مرز سی سالگی نزدیکتر می شوم ،جهان برایم وحشت انگیزتر
و حیرت افکن تر می شود/ به یاد می آورم هرگز حتی سیاه ترین کتابها ،
و سیاه ترین آدمها ، چنین تیرگی در من به جا نگذاشته اند که این روز ها/
این روز ها که بوی آتش می دهد این اتاق./
می خواهم به چیزی پناه برم/کسی /جایی/خدایی./
/بوی استخوان سوخته می آید./
...
|
+| نوشته شده توسط
فواد نصیر در
|